رنج های زندگی
روزها از پس هم ارام ارام میگزرند و دفتر تنهایی مرا ورق میزنند من همواره در این فکردم که استانه تحمل من تا کجاست میخواهم لبریز شدنم را ببینم روزو شب چه بیهوده از پی هم گذر میکنند و صفحات دلتنگی مرا زخیم و زخیمتر میکنند چقدر با عجز به خودم نگاه میکنم من ان لحظه که از تو بریدم تمام شدم خوب میدانستم روزی رنج این جدایی به سراغ من خواهد امد من سالها پیش درد تنهایی را چشیدم بر من سیلی سخت تنهایی را نواختی انچنان که چشمانم هم دیگر جایی را ندید و تنها غباری از اندوه از تو برایم ماند چه ناباورانه و چه غمگنانه که خبر خوشبختی تو هم مرا در غربت به گریه انداخت مگر انسان باورش میشود از شادی تنها ترینش در دنیا چشمانش اشک بار شود دردهای زندگی انقدر برایم بزرگ شده اند که تنهایی چاره ای برایشان ندارم و چه شوربختانه که انسانهای اطرافم همه مصیبتهای مشابه دارند و کسی شانه ارامش برای کسی نیست
برچسبها: زندگی در غربت
برچسبها: زندگی در غربت
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۵ساعت 14:43  توسط عمار
|
