بریدن از خاک
فکر کنم توی زندگی هر مهاجری یک لحظه می رسد که بند نافش با مام میهن بریده می شود، بال بال زدنش برای وطن کمتر و کمتر می شود و به چیزهایی در حد دل تنگی های گاه به گاه برای نان سنگک خاشخاشی تازه
این آغاز بریده شدن از خاکی است که یک روزی همه ی معنی وطن بود و ادم را با همه خوبی ها و بدی هاش در خود جا داده بود. نه که آن سرزمین فراموش می شود یا مهرش از دل می رود، که کاش این طور بود، اما کم کم کفه ی داشته ها در سرزمین جدید جای نداشته های غربت را می گیرد.
کم کم دوستان جدید، آدمهای جدید، خانه ی جدیدی ساخته می شود و اگرچه آن خانه ، خانه ی قبلی نیست اما می توان یک گلدان در چارچوب پنجره اش گذاشت و حس خانه کرد و اگرچه این حس همان حس نیست اما خوب که دقت کنی شاید حتی حس بهتری باشد، دست کم حس آرام تر و امن تر و منطقی تری است و مثل خانه ات در وطن بر روی آب نیست.
کسی در خانه ات را بی جهت نمی کوبد، به کارت کاری ندارد، نباید نگران زن چادری همسایه و نگاه های معنی دارش باشی، نباید نگران این باشی که هر روز ممکن است همسایه ی جدیدت مشکل دار باشد و یا کفش هایش را دم در بگذارد، نباید نگران این باشی که هر روز ممکن است بریزند توی ساختمان و دیش های ماهواره ات را بکنند.
زندگی اینجا، بی جدال تر و با روالی منطبق تر با شعور جریان دارد
