قلعه سفید زادگاه من

مهشید هم رفت

 کاش آنجا بودم و در گور خفتنت را می دیدم. کاش می شد نه از راه دور، که بر سر مزارت گریه کنم. کاش می شد نه در سکوت و تنهایی، که در جمع کسانی که آنها هم دوستت می داشتند، به سوگت بنشینم.لعنت به این زندگی که هر سال ما را غصه دار می‌کند عاموزای عزیزم تو خیلی خوب بودی خیلی نمیدونم غصه مرگ چند نفر دیگه رو اینجا گریه خواهم کرد ولی راحت نیست شنیدن این اخبار  

خبری که ما بی وطن ها همواره از آن می هراسیم و نگران شنیدن یا خواندنش هستیم( مرگ عزیزانمان)در دوری، طنین این خبر صد چندان می شود و احساس گناه، عمق اندوه آدمی را بیشتر می کند. به لحظاتی می اندیشی که می توانستی در کنارش باشی اما نبودی، به وقت هایی که می توانستی صدایش را بشنوی اما نشد، به خداحافظی هایی می اندیشی که از تو ربوده شده و دیگر مجالی برای جبرانشان نیست.


برچسب‌ها: مهشید هم رفت, روستای مورکی, بهلو, غربت
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر ۱۳۹۸ساعت 3:8  توسط عمار  |