قلعه سفید زادگاه من

وطن

یه شبی بود همین اواخر ، تو خیابون داشتم پرسه می زدم لابلای مردم و بارون .  دوست دوره دبیرستانم بی هوا از استرالیا زنگ زد و گفت حمید اینجا نصفه شبه ،  داشتم برای خانومم دیوونه بازیای تو رو تو کلاس تعریف می کردم ، یادت افتادم ،  زنگ زدم فقط بگم دیوونه دوستت دارم .  حتی صبر نکرد من جواب بدم ، قطع کرد . نمیدونم برگشت رفت تو تراس خونش  نشست روبروی اقیانوس و گریه کرد ، آواز خوند به یاد اون وقتا ، یاد کارامون افتاد  و خندید یا این که چی .  اما از اون شب دارم به این فکر می کنم که چی شد ما یاد گرفتیم این همه دور از هم  باشیم . این مرزها رو برای چی ساختیم ؟ چرا من نباید بتونم کنار دوستم باشم تو شب  خوبش ؟ یا شب سختش ؟  دهکده جهانی شوخی بدی بود برای نسل ما ، که دوستامون رو یکی یکی بدرقه کردیم  تا مهرآباد و فرودگاه امام و با درد و سکوت و اندوه برگشتیم به شهر دود گرفته  دلگیری که بی رفیق به لعنت خدا نمی ارزه .   یه روز خوب اگه بیاد ، اگه خورشید برگرده به آسمون شهر ما ، شاید دوستامون  دوباره همه جمع بشن تو خاک وطن که دلش خونه از دوری اولادش .   بعد یه صبح جمعه جلوی پارک جمشیدیه قرار بذاریم ، بریم تا خود کلکچال . بعد از  سینه سرخی دسته جمعی آواز بخونیم : آی یکی بود یکی نبود ، یه عاشقی بود که یه  روز ... زندگی کنیم . آرزوی بزرگیه ؟ توقع زیادیه ؟ زندگی کنیم ...  لعنت به دوری . به مرز. به دلتنگی .  به اختلاف ساعت . به نوازش کردن عکس .  به مادر دلتنگ . به پدر غمگین .   به فرزند تنها . لعنت به روزگار که با ما نساخت .   لعنت به اونا که نذاشتن و نمیذارن این ایران نازنین خونه همه ما باشه ، با هر مرام و  مسلک و عقیده .... دلم تنگه برای دوستام .  تموم شو دوری ، تموم شو  ناشناس  پ.ن:متن قشنگی بود خیلیامون میتونیم باهاش همذات پنداری کنیم...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۷ساعت 9:46  توسط عمار  |