کاش آنجا بودم و در گور خفتنت را می دیدم. کاش می شد نه از راه دور، که بر سر مزارت گریه کنم. کاش می شد نه در سکوت و تنهایی، که در جمع کسانی که آنها هم دوستت می داشتند، به سوگت بنشینم.لعنت به این زندگی که هر سال ما را غصه دار میکند عاموزای عزیزم تو خیلی خوب بودی خیلی نمیدونم غصه مرگ چند نفر دیگه رو اینجا گریه خواهم کرد ولی راحت نیست شنیدن این اخبار
خبری که ما بی وطن ها همواره از آن می هراسیم و نگران شنیدن یا خواندنش هستیم( مرگ عزیزانمان)در دوری، طنین این خبر صد چندان می شود و احساس گناه، عمق اندوه آدمی را بیشتر می کند. به لحظاتی می اندیشی که می توانستی در کنارش باشی اما نبودی، به وقت هایی که می توانستی صدایش را بشنوی اما نشد، به خداحافظی هایی می اندیشی که از تو ربوده شده و دیگر مجالی برای جبرانشان نیست.
برچسبها:
مهشید هم رفت,
روستای مورکی,
بهلو,
غربت
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر ۱۳۹۸ساعت 3:8  توسط عمار
|
یه شبی بود همین اواخر ، تو خیابون داشتم پرسه می زدم لابلای مردم و بارون . دوست دوره دبیرستانم بی هوا از استرالیا زنگ زد و گفت حمید اینجا نصفه شبه ، داشتم برای خانومم دیوونه بازیای تو رو تو کلاس تعریف می کردم ، یادت افتادم ، زنگ زدم فقط بگم دیوونه دوستت دارم . حتی صبر نکرد من جواب بدم ، قطع کرد . نمیدونم برگشت رفت تو تراس خونش نشست روبروی اقیانوس و گریه کرد ، آواز خوند به یاد اون وقتا ، یاد کارامون افتاد و خندید یا این که چی . اما از اون شب دارم به این فکر می کنم که چی شد ما یاد گرفتیم این همه دور از هم باشیم . این مرزها رو برای چی ساختیم ؟ چرا من نباید بتونم کنار دوستم باشم تو شب خوبش ؟ یا شب سختش ؟ دهکده جهانی شوخی بدی بود برای نسل ما ، که دوستامون رو یکی یکی بدرقه کردیم تا مهرآباد و فرودگاه امام و با درد و سکوت و اندوه برگشتیم به شهر دود گرفته دلگیری که بی رفیق به لعنت خدا نمی ارزه . یه روز خوب اگه بیاد ، اگه خورشید برگرده به آسمون شهر ما ، شاید دوستامون دوباره همه جمع بشن تو خاک وطن که دلش خونه از دوری اولادش . بعد یه صبح جمعه جلوی پارک جمشیدیه قرار بذاریم ، بریم تا خود کلکچال . بعد از سینه سرخی دسته جمعی آواز بخونیم : آی یکی بود یکی نبود ، یه عاشقی بود که یه روز ... زندگی کنیم . آرزوی بزرگیه ؟ توقع زیادیه ؟ زندگی کنیم ... لعنت به دوری . به مرز. به دلتنگی . به اختلاف ساعت . به نوازش کردن عکس . به مادر دلتنگ . به پدر غمگین . به فرزند تنها . لعنت به روزگار که با ما نساخت . لعنت به اونا که نذاشتن و نمیذارن این ایران نازنین خونه همه ما باشه ، با هر مرام و مسلک و عقیده .... دلم تنگه برای دوستام . تموم شو دوری ، تموم شو ناشناس پ.ن:متن قشنگی بود خیلیامون میتونیم باهاش همذات پنداری کنیم...
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۷ساعت 9:46  توسط عمار
|
امروز شنبه بود و یکشنبه صبح به وقت ایران یکی از دوستان خبر مرگ داریوش را فرستاده بود تلفن را باز کردم اما هیچ شوکه نشدم روزهایی که از ایران خارج میشدم همه زجه هایم را زدم و همه سوگواری هایم را کرد چون میدانستم در نبود من چه شادی و شیون هایی را که دیگر هرکز نخواهم دید من نبودم خیلی هاتون ازدواج کردید و حتی بچه به دنیا اوردید چند تایی هم مثل داریوش پرواز کردید و رفتید به جایی که ناگزیر همه باید برویم داریوش جوان رعنای فامیل پسر خوش رو و مهربان فامیل کسی که همه دوستش داشتند امروز همه ما را وداع گفت و به پیش مادرش پرواز کرد خوشحالم که پس از دوسال واندی از رنج زندگی رهایی یافت و اغوش مادرش را باز یافت
برچسبها:
داریوش نصیبی
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۷ساعت 5:22  توسط عمار
|
جاوید فیلم حامی یوز ایرانی:
*ننه،ننه بود*
قدیما دم صبح قبل از اینکه ستاره صبح بزنه ننم بیدار میشد.
یه لگن خمیر در ست میکرد و شروع میکرد به پختن نون.....تنهای تنها.
کارش تا نزدیکای ناشتایی طول میکشید.بوی نونش تا ده تا خونه اونطرفتر میرفت.
نون تیری دست پخت مادر مشهور بود.
رنگ نوناش عین زرده تخم مرغ ،کاملا پخته.دورش و وسطش عین هم بود،نازک ،ترد ،خوشبو و خوشمزه.
نونش که تموم میشد،تیر و تخته رو میبوسید و جمع میکرد.
بچه هارو بیدار میکرد و بساط ناشنایی رو میچید.
نون تازه،پنیر باصری و چای تازه دم،ماست و کره با نرمه قند....سفره ای کم رنگ اما بسیار خوشبو و یکرنگ.
هشت نه تا بودیم.همه سر یه سفره.
یادم نیست ننم لقمه برامون بگیره، ولی همه عین گرگ میخوردیم.سر سفره ناز نازی و سوسول بازی و اینچیزا نداشتیم،باید زرنگ باشی وگرنه بین این همه ادم بی رحم کلاهت پس معرکه بود و تا ظهر گرسنه میموندی..لقمه اولی رو نخورده،دومی رو اماده میکردیم.
خلاصه حالی میکردیم با همین مختصرهای اما مفید.
ننه قبل از همه تموم میکرد و میرفت سراغ قالی.
بسکه زرنگ بود و مغرور همیشه تنهایی قالی دار میکرد.بافت کسی رو در حد خودش نمیدونست.باور کنین قالی دوگز ونیمی رو تنهایی میبافت.
بسکه قالی ها رو خشک و شیک و خوش نقش میبافت، قبل از تموم شدن، مشتری های زیادی تو اقوام داشت و برای خریدش بیعانه میدادند. ولی همیشه پدر با فروش قالی های مادر مخالف بود.
تا نزدیکای ظهر قالی میبافت .ظهر واسه ناهار دادن به بچه ها کار رو تعطیل میکرد.
تو همین فرصت ضمن تدارک ناهار، ظرف ها و لباس بچه هام میشست.
کی فرصت میکرد و جارو میکشید و خونه رو مرتب میکرد رو اصلا یادم نیست.ولی خونه همیشه تروتمیز و وسایل همیشه مرتب بود.
بعد از ناهار هم دوباره قالی،قالی قالی.بافتن تا نزدیکای گرگ و میش هوا ادامه داشت.
دوشیدن گله و درست کردن ماست و مشک زدن های سحر و جوشاندن دوغ و دوراغ و تهیه کشک بنظرم کارای فرعی بود.
راستی قره هم درست میکرد.لور و خلاصه و روغن هم درست میکرد.
نمیدونم شاید اون وقتا شبانه روز طولانی تر بود وگرنه این همه کار آنهم توسط یک بانو در یک شبانه روز کمی باورش سخت هست.
روم نمیشه بگم مادرم خیاطی هم میکرد،چون میترسم بگین شاید دارم غلو میکنم.روی سرش با دیگ اب می اورد و داغ میگرد و بچه ها رو هم حمام میکرد.
بگذریم از جارو کردن هر روزه حیاط دراندردشت با جاروی دستی،روانه کردن پسرها و دخترها به مدرسه و .....بقیه رو دیگه بیخیال.....
هرجور فکر میکنم الان با پنج تا مامان هم اون کارا انجام نمیشه...
ولی ننه من ،ننه بود...
عادل کرمی
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 6:10  توسط عمار
|
همیشه با خودم فکر میکنم چطور توانستم از ان همه دل بستگی دل بکنم و هزاران فرسخ دور بشوم و هر انچه به خاطرش زندگی میکردم و نفس میکشیدم و میجنگدم رو رها کنم. پاسخی جز کوچ اجباری درمیان نیست اری کوچ اجباری مطمین نیستم واژه درستی باشد اخر ظرفیت این رنج ناخواسته را ندارد اما یک چیزرا به من فهماند اینکه داشته های با ارزشی در زندگی هست که تا از دست نروند عیارش عیان نمیشود 
برچسبها:
مورکی,
بهلو
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۶ساعت 12:25  توسط عمار
|
.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 3:44  توسط عمار
|