دومین نوزوز امد و من پیش تو نبودم جتی دیگه نمتوانم زنگ هم بزنم نمیدونم شاید از خودم راضی نیستم ان دیگری ی من سخت گلوم را فشار میدهد انگار دشمنی دیرینه قصد جان مرا کرده همه را میتوانم راضی کنم اما تو یکی فرق داشتی با تو سخت بود بی و بی تو جز رنج نیست
برچسبها:
عید نوراباد ممسنی
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۶ساعت 10:2  توسط عمار
|
خمار صد شبم شراب خانه کجایی
فکر میکروم امسال نوروز را جد نگرفته ام و دوری از کاشانه انچنان سخت مرا نخواهد براشفت اما درست روز اخر به سراغم امد با خود اندیشیدم ما از چه چهت از سرزمین مادری مان تارانده شده ایم و این درد تا کی همراه ما خواهد بود.امروز یاد دست فروش های شهر نوراباد افتادم که در روز اخر سعی داشتن تا با فروختن سبزه و ماهی لقمه نانی برای شاد شب عید خود دست و پا کنند چقد دلم میخواست پر داشتم و پر میزدم به انجا که برای یک لحضه اش جان میدهم 
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اسفند ۱۳۹۵ساعت 1:23  توسط عمار
|
مگه میشه فراموش کرد
مگه میشه یه روز سوار هواپیما شد و رفت و تو را به خاک سپرد؟ مگه میشه هر روز صبح را با یاد تو شروع نکرد اون رنگهای بهاری اون صدای ویلون لری اون بوی غذای لذیذ عروسی....اونا همیشه در ذهن و مشام من هستن اونا منو پرت میکنن به سمت تو حتی اگر تو ندونی حتی اگر تو خسته باشی و حوصله این حرفها رو نداشته باشی .
برچسبها:
مگه میشه یادت نکنم,
غربت زده
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۵ساعت 5:20  توسط عمار
|
جایی معلق بین زمین و اسمان ایستاده ام هزاران کیلومتر از خانه پدری دورم انقدر که رنگ اسمان و زمینش را و حتی اسامی مردمانش را به خاطر نیاورم. به گذشته که می اندیشم و تجربیات زندگی را مرور میکنم و رنج و خوشی هایش را به یاد می اورم, میبینم با تمام محنت های ان روزگار زادگاهم بهترین نقطه دنیاست, هفده سال زندگی با بوی نفت زمستانش و هفده سال زندگی با گرمای شدید جنوبی اش, ان روزها خبری از گرد و غبار نبود هر چه بود اسمان نیلی بود و قلب مهربان مردمانش, این روزهایش سراسر امید و انتظار بود, انتظار برای رسیدن اغازی نو و تدارک جشن و مهمانی های سنتی و عروسی و سراسر خوشی, امید برای بارش باران و ابیاری گندم زار های وسیع و بی نظیرش.
خانه پدری محصور در گندم زارهای مورکی, چه روزگاری بود!!! جای هست که همیشه منتظرت هستند و چشم به راه امدنت میمانند, جایی هست که بی هیچ قید و شرطی دوستت دارند, جایست که چه زود بروی و چه دیر همیشه از دیدنت خوشحال میشوند, هیچوقت بزرگ نمیشپی و همیشه بچه میمانی و من هرگز نخواستم بزرگ شوم, جایست که همیشه سفره اش برای تو تکه نانی دارد, امن ترین و ارامش بخش ترین مکان دنیا که همه مردمانش تجربه اش کرده انده, جای که وقتی از کوچه اش سرازیر میشوی مغناطیس عافطه تو را به جهت منبع ان راهنمایی میکند و حتی همسایه ها هم از دیدنت خوشحال میشوند حتی اگر پدر و مادرت خیلی پیر باشند و حتی اگر نباشند ان خانه همیشه چشم انتظار توست. 
برچسبها:
غربت نوشته,
خانه پدری,
مورکی,
بهلو
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۵ساعت 1:12  توسط عمار
|
ساعت 12 امشب ما وارد سال جدید میلادی خواهیم شد . همیشه این ساعات و لحظات که می رسد به این فکر می کنم که ما چه اقلیت کوچکی هستیم . نه اینکه تاسف بخورم نه . من به تقویم شمسی به ملیت و کشورم افتخار می کنم . این در اقلیت بودن فقط مرا به فکر وا می دارد همین . تصور کنید که از بین جمعیت هفت میلیاردی جهان تنها پنج کشور یعنی ایران ، افغانستان ، عربستان ، نپال و اتیوپی تقویم میلادی را به رسمیت نمی شناسند . مجموع جمعیت مردم این کشورها شاید حدود 200 میلیون نفر باشد . یعنی چیزی حدود 3 درصد جمعیت جهان. حقیقت اینست که وقتی ما و این 3 درصد مردم جهان امشب وقتی بدون هیچ حس خاصی میرویم مسواک می زنیم و می خوابیم که صبح برویم سر کار ، آن 97 درصد بقیه حس خیلی خاصی دارند و احتمالا خیلی خوشحال، شروع سال جدید میلادی را جشن می گیرند .
این در اقلیت بودن از این جهت خوب است که این تفکر اشتباه" در مرکز جهان بودن" را کنار بگذاریم و واقعیت را پذیرا باشیم . اینکه مثلا وقتی ما سر سفره هفت سین نشسته ایم و با " مقلب القلوب " دلمان می لرزد ، احتمالا 99 درصد مردم دنیا هیچ حس خوب و شادی از این بابت ندارند . یا مثلا وقتی داریم سه ضرب سینه می زنیم و اشک توی چشمهایمان جمع شده است ، 99 درصد مردم جهان هیچ غم و اندوهی توی دلشان حس نمی کنند .
واقعیت اینست که ما اقلیتی بسیار بسیار کوچکیم و تصور اشتباهیست که گمان کنیم باقی 99 درصد مردم جهان چون مثل ما فکر نمی کنند ، مثل ما رفتار نمی کنند ، از چیزهایی که ما خوشمان می آید خوششان نمی آید و کارهایی می کنند که ممکن است ما خوشمان نیاید ، پس در اشتباه هستند .
واقعیت اینست که در برابر مهربانی بی پایان خداوند، نژاد ، قومیت ، ملیت ، جنسیت ، رنگ پوست و مذهب انسان ها هیچ تفاوت و مزیتی نداشته، ندارد و نخواهد داشت .
بیایید دعا کنیم مردم دنیا در سال 2017 با هم مهربان تر باشند و یکدیگر را بیشتر درک کنند .
برچسبها:
دومین کریسمس دور از وطن
+ نوشته شده در شنبه یازدهم دی ۱۳۹۵ساعت 14:28  توسط عمار
|
ان روزها هنوز از نعمت گاز طبیعی برخوردار نبودیم گرچه روستای مورکی چند صد متری با لوله های انتقال گاز از جنوب کشور به پالایشگاه شیراز بیشتر فاصله نداشت اما با تمام محرومیت ها مورکی خیلی زود مسیر دست یابی به امکانات زندگی از قبیل تاسیسات اب شرب سالم, واگزاری تلفن و سپس اینترنت و این اواخر گاز طبیعی را طی کرد.
اما سخن از پیشرفت و کمبود امکانات بسیار گفته اند که مجال سخن من در اینجا نیست, با دیدن عکسی که یکی از دوستان فرستاده خاطرات شیرین(البته برای حال)افتادم که قطعا همه یکی دو بار انرا تجربه کرده اند, تهیه کپسول گاز از دو مغازه دار در مورکی خدا رحمت کند اقای صفری و برقرار باشد اقای قایدی فاصله اقای قایدی نزدیک تر بود و معمولا زود سیلندرهای گاز تمام میشد و به ناچار باید کپسول را کشان کشان با ضربات موزون پا تا بازار مورکی هدایت میکردی انچنان در این امر خبره شده بودم که گویی ان سیلندر نگون بخت فرمانی دارد, قسمتی از مسیر اسفالت بود و قسمتی خاکی به قسمت خاکی که میرسیدی دیگر ضربات پا کار ساز نبود و باید سیلندر را بر روی شانه های خودت حمل میکردی سختی کار زمانی بود که در مسیر برگشت بودی من خودم شخصا احساس میکردم که جفای بزرگی در حقم شده که وظیفه گاز رسانی را بر عهده گرفته ام اما از کجا باید میدانستم که ان جفا دستمایه نوشتن خاطرات شیرینم میشود

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۵ساعت 5:18  توسط عمار
|