قلعه سفید زادگاه من

رنج های زندگی

روزها از پس هم ارام ارام میگزرند و  دفتر تنهایی مرا ورق میزنند من همواره در این فکردم که استانه تحمل من تا کجاست میخواهم لبریز شدنم را ببینم روزو شب چه بیهوده از پی هم گذر میکنند و صفحات دلتنگی مرا زخیم و زخیمتر میکنند چقدر با عجز به خودم نگاه میکنم من ان لحظه که از تو بریدم تمام شدم خوب میدانستم روزی رنج این جدایی به سراغ من خواهد امد من سالها پیش درد تنهایی را چشیدم  بر من سیلی سخت تنهایی را نواختی انچنان که چشمانم هم دیگر جایی را ندید و تنها غباری از اندوه از تو برایم ماند چه ناباورانه و چه غمگنانه که خبر خوشبختی تو هم مرا در غربت به گریه انداخت مگر انسان باورش میشود از شادی تنها ترینش در دنیا چشمانش اشک بار شود دردهای زندگی انقدر برایم بزرگ شده اند که تنهایی چاره ای برایشان ندارم و چه شوربختانه که انسانهای اطرافم همه مصیبتهای مشابه دارند و کسی شانه ارامش برای کسی نیست 


برچسب‌ها: زندگی در غربت
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۵ساعت 14:43  توسط عمار  | 

مدرسه مورکی

یادش به خیر سالهای درس خوندن، پایان تعطیلات شروع غم و غصه ناراحت می شدیم از بازشدن دوباره مدرسه اما .......با دیدن این عکس دلم برای مدرسه و دوران بچگی ام تنگ شد مدرسه اپتدایی مورکی در دل یک طبیعت زیبا ومشرف به کوه قلات باری ...این عکس از این قاصله دور مرا به قلب خاطرات مدرسه مورکی پرتاب کرد سال 1374مدرسه شهید عباسقلی مرادی کلاس پنجم اپتدایی. خاطرات شیرینی دارم اما چیزی که خیلی برایم برجسته شد تلاشم برای جلب نظر معلم ورزش و عضویت در تیم فوتبال  مدرسه بود که در دوران اپتدایی هیچگاه میسر نشد .دوم اینکه دو تا رفیق داشتم که هنوز بعد از 15 سال و شاید بیشتر که از هیچ کدام خبری ندارم لحن صدایشان به گوشم اشناست محسن زمانی و یاسر مرادی پدر یاسر معلم مدرسه بود و مادر محسن نیز و به طبع همیشه رقابتی سر درس خواندن بین ما بود چیزی که برایم خیلی جالب است اینکه در همان سالها همیشه با هم قرار میگداشتیم که هر سه با هم برای تحصیل به امریکا برویم نمیدانم این ایده از کجا به ذهن ما رسیده بود اما هر چه بود من هنوز فراموش نکردم نمی دانم انها هنوز به یاد دارند بعد از 20 سال رویای کودکی من به حقیقت پیوست یک عکس خاطره 20 سال پیش مرا زنده کرد هم خوشحالم هم اندوهگین خوشحال از بابت حسی که هم اینک در نوشتن ای مطلب درام و اندوهگین که در باورم نمی گنجد که حال خاطراتی 20 ساله دارم احساس میکنم فرصتی کم در زندگی درام 

 

 

http://www.axgig.com/images/45145736760907153861.jpgکلاس چهارم کسی که داره درس جواب میده ایمان پورخانی ونیم کت اخر خالق مرادی مرتضی بخشیان و مهرداد رضایی و معلم کلاس هم پدرم که هیچ گاه احازه نداد در مدرسه احساس پدر و فرزندی کنم همیشه برای درس پس دادن منه بیچاره نفر اول بودم و هیچ گاه از سه درس علوم اجتماعی نمره بیست به من نداد 


برچسب‌ها: مدرسه مورکی, مورکی, بهلو
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 11:53  توسط عمار  | 

نوروز امد

قبل تر ها ، عید که میشد ، حتی اگر ساعت سه صبح هم میبود ، بیدار میشدیم ، با چشمان پف کرده و باز و بسته لباس های نو میپوشیدیم
هفت سین میچیدیم مینشستیم سرِ سفره !
منتظر میشدیم آن موسیقی معروف و پر سر و صدا از تلویزیون بیاید بیرون .
همه در عالم خواب ، پدر و مادر زیرِ لب دعا زمزمه میکردند ، بچه ها کج و معوج و خواب آلود.
بعد یکهو آن بوق و کرنا یک انرژی مضاعفی به جمع میداد که انگار قوم مغول حمله کرده !
میریختیم سر میوه و شیرینی و آجیل و بوس‌.
این بوس که میگویم از واجبات بساط بود.
اصلا رسم بود بوس کنی عیدی بگیری‌.
بعد پدر بزرگِ خانواده از لای قرآن از آن پول های شسته رُفته و صاف و صوف میداد.
میبردیم میگذاشتیم لای وسایل های بسی ارزشمندمان. گه گداری هم اگر یادمان میماند تاریخ میزدیم روی پول.
بعد میرفتیم لباس هایمان را درمی آوردیم می چپیدیم زیرِ پتو.
صبحِ علی الطلوع با سر و صدا بیدار میشدیم که برویم عید دیدنی.
بچه ها هم که عاشق عیدی.
اصلا میبوسیدیم که عیدی بگیریم!
روزی پنجاه شصت تا خانه را میگشتیم.
آن ها که بودند حمله میکردیم.
اگر نبودند روی کاغذ مینوشتیم "آمدیم خانه نبودید" .
می آمدیم خانه ده بیست تا آمدیم خانه نبودید از لای در جمع میکردیم .
میرفتیم خانه ی فامیل یک فامیل دیگر آنجا میدیدیم پا میشدیم با آنها می آمدیم خانه خودمان.
خاله بازی ای بود برای خودش !

اما حالا ، هیچ برگه ای لای در نیست ..
خاله بازی هایمان ته کشیده ..
عید هم که اصلا نصفه شب نباید باشد ..
پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها هم مینشینند
قاب عکس ها را
تمیز میکنند ...
آهای !
مهربان همیشگی
آمدیم خانه نبودید ...


برچسب‌ها: نوروز در غربت
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۴ساعت 12:33  توسط عمار  | 

به بهانه هفه درختکاری

علاقه ام به طبیعت باعث شده در اکثر اسفندهای زندگی ام هفته درختکاری از یادم نرود یادم هست وقتی در ساهای کمی دور شاید 1375بود برای اولین بار به شهرداری نوراباد به همراه پدرم رفتم و چند نهال بید (ان موقع مرکبات نمیدادند)دریافت کردیم و در یکی از روزهای زیبای اسفند ماه در نزدیکی خانه کاشتیم ان نهال های نحیف امروز چه نتومند شده اند این اخرین تصویری هست که از ان دارم

اما باری امروز دوستان دست به کار بزرگی زدند که قابل ستایش است به همت انسان شریفی به اسم رمضان امینی و جمعی از اهالی چند روستا از جمله پادراز و مورکی ودشت رزم اقدام به کاشت هزار نهال از باجگاه تا دره مارو در نزدیکی تنگ سا کرده اند گرچه طبیعت دیار ما به خودی خود زیباست اما درخت کاری در حاشیه جاده اسفالت خود جلوه تازه ای به ان زیبایی میبخشد در یکی از عکس ها دوستی را دیدم که حداقل 13 سال با او خاطرات مشترک دارم  او کسی نبود جز محمد عربی در حال حاضر در مقطع دکتری در درانشگاه اهواز مشغول ادامه تحصیلات است هر جا باشد دلم بینهایت برایش تنگ است بسیار مسرور شدم در این حرکت زیبا دیدمش چه که این زیبایی را برای من دوچندان کرد


برچسب‌ها: محمد عربی, دشت رزم, مورکی, نتگ سا
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۴ساعت 8:29  توسط عمار  | 

❤️داستان خیلی جالب از نخبه ترک زبان ایرانی❤️


سرگذشت یه بچه تنبل:
ﮐﻼﺱ ﺍﻭﻝ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ، شیراز ﺑﻮﺩﻡ ﺳﺎﻝ ١٣٤٠،
ﻭﺳﻄﺎﯼ ﺳﺎﻝ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ اصفهان ﯾﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ،
ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﻡ، ﻟﻬﺠﻪ ﻏﻠﯿﻆ ترکی قشقایی، ﺍﺯ ﺷﻬﺮﯼ ﻏﺮﯾﺐ...
ﻣﺎ ﮐﺘﺎﺑﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺍ اناﺭ ﺑﻮﺩ
ﻭﻟﯽ اصفهان ﺁﺏ ﺑﺎﺑﺎ
معضلی ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ،
ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ
ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺗﻮ ﺷﻬﺮ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﻧﺒﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺳﺨﺘﯽ ﻭ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﺩﺭﺳﮑﯽ ﻣﯿﺨﻮﻧﺪﻡ.
ﺗﻮ اصفهان ﺷﺪﻡ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ
ﻣﻌﻠﻢ ﭘﯿﺮ ﻭ ﺑﯿﺤﻮﺻﻠﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ
ﮐﻪ ﺷﺪ ﺩﺷﻤﻦ ﻗﺴﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻣﻦ
ﻫﺮ ﮐﺲ ﺩﺭﺱ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﺑﺸﯽ ﻓﻼﻧﯽ ﻭ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﻣﻦ ﺑﯿﻨﻮﺍ ﺑﻮﺩﻡ
ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺯﺣﻤﺖ ﺭﻓﺘﻢ ﮐﻼﺱ ﺩﻭﻡ
ﺁﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺑﺨﺖ ﺑﺪ ﻣﻦ، ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻢ ﺷﺪ ﻣﻌﻠﻤﻤﺎﻥ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻪ ﮐﻼﺱ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﭼﻮﺑﯽ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻡ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﺮﻭﺩ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﻢ!!
ﺩﯾﮕﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻠﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ.......
ﮐﻼﺱ ﺳﻮﻡ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻢ ﺟﻮﺍﻥ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺁﻣﺪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﺎﻥ
ﻟﺒﺎﺳ ﻬﺎﯼ ﻗﺸﻨﮓ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺧﻼﺻﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﺎﺭ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻮﺩ،
ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻼﺱ ﻣﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ،
ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻪ ﮐﻼﺱ ﻧﺸﺴﺘﻢ. ﻣﯿﺪوﻧﺴﺘﻢ ﺟﺎﻡ ﺍﻭﻧﺠﺎﺳﺖ
ﺩﺭﺱ ﺩﺍﺩ، ﻣﺸﻖ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﯿﺎﺭﯾﻦ.
ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺩﻟﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻤﯿﺰ ﻣﺸﻘﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻢ
ﻭﻟﯽ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ ﭼﯿﺴﺖ!
ﻓﺮﺩﺍﺵ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪ، ﯾﮏ ﺧﻮﺩﻧﻮﯾﺲ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﮔﺮﻓﺖ ﺩﺳﺘﺶ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ
ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻣﻀﺎ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺸﻖ ﻫﺎ...
ﻫﻤﮕﯽ ﺷﺎﺥ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺁﺧﻪ ﻣﺸﻘﺎﻣﻮﻥ ﺭﺍ ﯾﺎ ﺧﻂ ﻣﯿﺰﺩﻥ ﯾﺎ ﭘﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻥ،
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺭﺳﯿﺪ ﺑﺎ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪﯼ ﻣﺸﻘﺎﻣﻮ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ،
ﺩﺳﺘﺎﻡ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﯾﺪ
ﻭ ﻗﻠﺒﻢ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻣﯽ ﺯﺩ.
ﺯﯾﺮ ﻫﺮ ﻣﺸﻘﯽ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﯿﻨﻮﺷﺖ،
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺑﺮﺍ ﻣﻦ ﭼﯽ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻪ؟!!!
ﺑﺎ ﺧﻄﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﻮﺷﺖ:
ﻋﺎﻟﯽ
ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﻣﻦ ﺑﯿﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﺭﺩ ﺷﺪ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺩﻓﺘﺮﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﺑﻔﻬﻤﺪ ﻣﻦ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺳﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﻢ...
ﺁﻥ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ ﻣﻌﺪﻝ ﺑﯿﺴﺖ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ
ﺳﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺑﻌﺪ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺍﺩﻡ ﻧﻔﺮ ﺷﺸﻢ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺭﻓﺘﻢ
ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻣﺮﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍﺩ.
ﭼﺮﺍ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﻣﺜﺒﺖ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﺭﯾﻎ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ؟؟؟؟

ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﯼ ﺍز
امیرمحمد نادری قشقایی
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎسی ﻭ ﻋﻠﻮﻡ ﺗﺮبیتی ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻛﻨﺖ

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۴ساعت 5:53  توسط عمار  | 

فصل جدایی

 

براى من ترک وطن در ابتدا مثل رگ زدن بود. يك خودكشى گنگ و ناموفق. يك، دو، سه. بكَن! ببُر! جول و پلاست را جمع كن. برو! 
باقى سناريو معمولا نصف شب است و توى مسير فرودگاه مى خواهى دل و روده ات را بالا بياورى. ولى چون كالبدت هنرپيشه خوبى است پس همه چيز در كنترل است؛ بوس، بوس، بغل، مواظب خودت باش، دو تا چكه اشك، نه بيشتر. باى.
بكَن لعنتى! برو.
مهاجرت، بدون شك يك دگرديسى است.
آدم تبديل مى شود به گونه اى سخت پوست كه تا ابد خاصيت كش آمدن دارد. همينطور كه دارد مثل مته در سنگ ريشه مى دواند و خانه مى سازد، يك بوى خفيفِ آشنا يا يك نت موسيقى قادر است پرتابش كند به آن سر دنيا... آدم ياد مى گيرد ببازد و خودش را نبازد. دلش را درز بگيرد. بزرگ شود. هر روز بزرگ شود و عادت كند به عادت كردن.
با همه اين ها، به اعتقاد من مهاجرت با همه بانجى جامپينگ هايش باشكوه است.
همين سرزمين غريبه يك روز شد سرزمین من اما هنوز خانه کودکی ام لوکیشن خوابهای من است

 

دالاس20ژانویه

 

 


برچسب‌ها: دالاس, تگزاس, فرودگاه شیراز
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۴ساعت 13:2  توسط عمار  | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر